أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي
612
مناقب العارفين ( فارسى )
دارذ ؛ اعيان شهر با خدمت اخى احمد شاه پيش حضرت سلطان « 1 » ولد آمذه باز مىگويند ؛ اجازت مىدهذ كه با دو سه هزار مرد مغل به شهر درآيذ و قونيه را تفرّج كنذ نه تصرّف ؛ همانا « 3 » كه چون به شهر درآمذ و در دولتخانه نزول كرده اكابر قونيه فوج فوج مىآمذند « 4 » و پاذشاه را تحفهاى غريب مىآوردند ؛ آخرالامر اخى احمد شاه برخاست و با جوانى چند كمرى مرصّع و اسبان نيكو پيشكشى كرده تحف « 6 » بسيار به نزد پاذشاه برده ، تنها او را راه داذند ؛ چون دستبوس پاذشاه كرد و « 7 » برابر خان بنشست همانا كه كيغاتو منزعج حال « 8 » گشته پرسيذ كه اخىاتا آن شخص كه در پهلوى تو نشسته است « 9 » كيست ؟ اخى گفت : حاليا من تنها نشستهام ، كسى را نمىبينم ؛ خان گفت : هى چه مىگوئى ؟ مردى مىبينم ربعة القدّ دو موى زرد چهره ، دستار دخانى بر سر ، برد « 11 » هندى در بر « 12 » ، پهلوى تو نشسته است و بر من تيزتيز نظر مىكنذ ؛ در حال اخى به فراست معلوم مىكنذ كه آن شكل نشان صورت مولاناست ؛ گفت : پاذشاه جهان همانا كه صورت آن چنان سلطان را چشم مبارك خان توانذ ديذن و آن فرزند بهاء ولد بلخى مولانا جلال الدين است كه « 15 » درين خاك آسوذه است ؛ كيغاتو گفت : دوش هم او را بخواب ديذم « 16 » كه مرا « 17 » خفه مىكرد و مىگفت كه اين شهر از آن ماست ؛ اكنون يا اخى ترا پذر كردم و از آن انديشهء بذ كه كرده بوذم « 18 » بازآمذم و توجّه كردم كه اهل قونيه را زحمت ندهم و زيان نرسانم ؛ گفت : عجبا آن
--> ( 1 ) سلطان ZK : - B ( 3 ) همانا ZK : هما B ( 4 ) مىآمذند ZK : - B ( 6 ) محف BK : تحفهء Z ( 7 ) و ZK : - B ( 8 ) حال ZK : - B ( 9 ) است ZB : - K ( 11 ) برد hZBK : - Z ( 12 ) در بر ZK : در B ( 15 ) كه ZK : - B ( 16 ) ديذم كه ZK : ديدم B ( 17 ) مرا hZBK : - Z ( 18 ) بذ كه . . . بوذم ZK : - B